
” بابام خیلی فقیر بود، من هم خیلی کوچک. او صبح به صبح من را به ایستگاه راه آهن میبرد و در شلوغی جیب مردم را میزد بعدش هم قاچاقی میپریدیم پشت قطار و به شهر بعدی میرفتیم. روزی که مأمورها دنبالمان کردند پدر من را پرت کرد پشت قطار اما خودش هر چه دوید و دستش را دراز کرد نتوانست میله قطار را بگیرد. همانطور که نفس نفس میزد قلبش گرفت و روی ریلها افتاد و جانش در رفت…
میدانم که زندگی خوبی برای من نساخت اما هیچوقت یادم نمیرود که هرچه توان داشت را برای من گذاشت.” – نویسنده ناشناس …..
در ادامه با ما همراه باشید...
از اینجا به بعدِ مقاله به قلم لیندا وُلف نوشته شده است. ۲۰ درسی که از پدر آموختم.
……….
روز پدر که با همه پنکیکها و باربکیوهایش که از راه میرسد دل من میگیرد. ۳۰ سالی میشود که نمیتوانم این روز را جشن بگیرم. دلم برای پدرم تنگ شده، اما هنوز هم روز پدر، روز خوشحال کننده و هیجانانگیزی است و خاطرات زیبایی را جلوی چشمم میآورد. از اینکه به بچههایم درباره پدربزرگشان بگویم لذت میبرم. پدرم آدم خونگرم و شوخ طبعی بود، اما چیزی که مرا بیشتر از همه تحت تأثیر قرار میداد هوش پدرانهاش بود. خوشش میآمد که با لحن تحکم آمیز من را نصیحت کند و من هم از لج او گوشیهای واکمن را داخل گوشم میکردم که یعنی گوش نمیکنم. اگر زنده بود میتوانستم برایش تعریف کنم که آنها همه ادا اصول بود و من به همه حرفهایش گوش میکردم. احتمالاً حسابی خوشحال میشد…
۲۰ درسی که از پدر آموختم:
۱- اعتبارت همه چیزت است. هیچ کاری نکن که اعتبارت خدشه دار شود. همیشه آدم خوبی باش و اگر نمیتوانی خوب باشی حداقل یواشکی خلاف کن.
۲- سعی کن لبخند را به روی لب مردم بیاوری. با هر کسی، فارغ از اینکه کیست و چه موقعیت اجتماعیای دارد، مؤدب و صمیمانه رفتار کن. یعنی با مردم که حرف میزنی از این الفاظ استفاده کن: لطفاً، متشکرم، متأسفم و …
۳- لباسهای گَل و گُشاد و بدریخت و “پسر پَرون” نپوش. مثل یک خانوم متشخص لباس بپوش… که البته منظورش این بود لاک قرمز و رژلب جگری نزنم. الان هم به زور از این کارها میکنم چه برسد به آن موقعها.
۴- سه نوع آدم در دنیا وجود دارند: کسانی که نگاه میکنند ببیند چه چیزی اتفاق میافتد، کسانی که اتفاقها را به وجود میآورند و کسانی که وقتی اتفاقی افتاد میگویند ” چی شد ؟ “. اون آدمی باش که اتفاقی رو به وجود میآورد.
۵- زیبایی از بین خواهد رفت، سعی کن مغزت را به کار بیندازی. مطالعه کن. تحصیلاتت رو الکی ول نکن… بچه که بودیم بابام ما رو جمع میکرد و باید نوبتی با صدای بلند کتاب میخوندیم. در ضمن یه لیست لغت هم برای ما در آورده بود که به آینه حموم آویزون میکرد و هر از گاهی هم سر میز شام یه کوئیز ازمون میگرفت. من چون زیاد جلوی آینه میرفتم خیلی خوب اون لغتها رو یاد گرفتم.
۶- پدرم هم مثل من مهارتی تو نواختن موسیقی نداشت، اما تو خونه ما همیشه آهنگهای قشنگ و متنوع پخش میشد.
۷- انعام تُپل بده. از هر دستی بدی از همون دست میگیری.
۸- به خدا اعتقاد داشته باش.
۹- همیشه با دست و دلبازی از مردم پذیرایی کن تا موقعی که میآن خونهات احساس کنن خونه خودشونه.
۱۰- برو تو اجتماع بگرد. اگه خودتو تو یه چهار دیواری حبس کنی هیچ دوستی پیدا نمیکنی.
۱۱- با یه کسی ازدواج کن که باهوش و مهربان و سخککوش باشه و با مادرش خوب رفتار کنه.
۱۲- زیادی سبُکسربازی از خودت در نیار و هر جایی رسیدی نیشتو باز نکن. برای خودت احترام قائل باش و بگذار بقیه بیان طرفت. بابای خدابیامرزم از اینایی بود که دوست داشت یه چیزی رو سخت بدست بیاره.
۱۳- مواظب باش که چی داری میگی، چون ممکنه که مردم رو با حرفات برنجونی… من زیاد با پدرم کل کل میکردم و ترسی هم از این بابت نداشتم (دروغ چرا! یه ذره میترسیدم، اما واسه اینکه جلوش کم نیارم هر جوری بود این کار رو میکردم). موقعهایی که اینو میگفت فکر میکردم منظورش اینه که دیگه با من یکی به دو نکن.
۱۴- رفیق خوبی باش. همیشه خونگرم باش. واسه رفیقت گدا بازی در نیار. هوای کسایی که اطرافت هستن رو داشته باش.
۱۵- پول روی درخت سبز نمیشه (ما تو فارسی میگیم پول علف خرس نیست)، حواست باشه چطور خرجش میکنی!!!… هر چند که خودش موقع رستوران رفتن کلی پول پای غذاهای خوشمزه و محیط دلپذیر اونجا میداد.
۱۶- یه فایدهای برای جامعهات داشته باش. هر چی بیشتر بهتر.
۱۷- خانواده در اولویته. احترام من و مادرت رو داشته باش. برادر، خواهرهات رو دوست داشته باش و یادت باشه هر از گاهی به پدربزرگ و مادربزرگت زنگ بزنی.
۱۸- دروغ نگو. دروغ گفتن باعث میشه همش فکر کنی که قبلاً چی گفتی و الان چی باید بگی. به استرسش نمیارزه. از این آدمایی هم نباش که طوری رفتار میکنن که انگار همه چی رو میدونن. خالی بندی هم نکن.
۱۹- پدر من عاشق این بود که بگه ” اگه یه روز گرم شد معنی اش این نیست که تابستون شده .” (معادل همون فارسی خودمون که میگیم با یه گُل بهار نمیشه) به عبارت دیگه، خیلی سریع درباره یه آدم یا یه موقعیت قضاوت نکن. حالا چه خوب چه بد. من همیشه به بچههام اینو میگم.
۲۰- شکلات، رابطه خوبی بین پدر و مادر و بچهها ایجاد میکند. چه شبها که ما تا آخر شب پای تلویزیون مینشستیم و صحبت میکردیم و بیسکوئیت شکلاتی میخوردیم.
منبع:بلاگ بامیلو،نویسنده:میثم
منم پدرم را ازدست دادم 13ساله بودم مادرمو هم از دست دادم واقعن سخت است موافق به همه کارت باشی روح پدرت شاد